یه روز و روزگاری دایناسورا همه با هم تو این فضای اروم و صمیمی توی جنگلهای بکر
زندگی میکردند، میچریدند، میدویدند،می پریدند ،نه نه ببخشید دایناسورا که نمی پرند
به قول ادمهای ادیب می خرامیدند.
بعضی ها شونم هر روز صبح میومدند کنار دریاچه وسط دشت به طلوع افتاب خیره می شدند و خورشیدا تا بالا سرشون همراهی می کردند، اخه میدونید اونا مثل من
نگران بودند.نگران اینکه نکنه امروز خورشید بالا نیاد .یا از جای دیگه بالا بیاد.نکنه امروز
که چشم از خواب باز میکنم دیگه نور قشنگه افتاب را نبینم.نکنه امروز روزی باشه که عصر یخبندان بخواد شروع بشه .وای اگه امروز همون روز باشه چی؟
اون وقت باید چکار کنم؟
شایدم اون روز رسیده ما خبر نداریم .اره حتما رسیده.ولی ما ظاهرشا نمی بینیم .
یکم دقت کنید میبینید همه چیز از داخل داره یخ میزنه.ادمها، طبیعت، احساسها و............
اه.اه.بابا ول کن . صد بار تا حالا به خودم گفتم این حرفها زدن نداره ، اخه کی حوصله
گوش دادن به این حرفها را داره.
توام سرتا بنداز پائین مثل بقیه این دو روزا خوش باش.
فقط یه نکته کوچولویه دیگه بگم و تموم.میدونید اگه حس من حقیر درست باشه یعنی
عصر یخبندان فرا رسیده باشه چی میشه.
واقعا میخواید بدونید .خوب کافی زحمت بکشید یه اشاره کوچیک رو ادامه مطلب بکنید.
