تبليغاتX
.

سلام

خیلی وقت بود مطلبه تازه ای ننوشته بودم ، آخه نه وقتشو داشتم و نه حوصلشو تا بشینم فکر کنمو یه مطلبه توپ بنویسم (حالا بماند که تا امروز هیچ مطلبه توپی تویه وبلاگ من مشاهده نشده )،داستانه پست قبلیمم که اونجوری خراب شد .

برای همین تصمیم گرفتم تا به قول خاتون با یه خاطره سرو ته این پستو هم بیارم تا از بی آپی نمی رم. این خاطره مربوط به مسافرت با دوچرخه ی یکی از دوستانمه که برام تعریف کرده.که به نقل از خودش براتون می نویسم:

یادم نمی یاد چه روزی بود دقیقا ولی تویه مرداد ماه ۱۳۸۲ بود . ما ۵نفر بودیم که با دوچرخه از اصفهان راه افتادیم طرف مشهد اونم از جاده شمال کشور که خیلی هموار ومسطحه و دوچرخه سواری توش راحت. .

روزه ۵یا ۶ بود . شب گذشته ساعت ۱۲ خودمونو به هر زورو زحمتی بود رسوندیم گرگان . عجب روزه افتضاحی بود ، سر بالائی ها یه طرف این باده سمجم یه طرف ،زانویه داغونه منم که دیگه هیچ.

بهر حال شبو تویه  خوابگاه یکی از دانشگاهها گذروندیم(اسم اون دانشگاهو نمی گم چون شرمم

می شه که بگم کلی از وسائلمون اونجا به یغما رفت اونم موقعی که ما از خستگی خوابه خواب بودیم)

ساعت ۵ صبح روز بعد به طرف جنگل گلستان راه افتادیم با اینکه خیلی خیلی خسته بودیم، من یکی که  رویه دوچرخه خواب بودم. چند کیلومتری که از گرگان دور شدیم رسیدیم به پارک جنگلیه... پارک جنگلیه.... ای بابا یادم نمی یاد . معذرت . فقط بگم جایه باصفائیه که بچه های گروه ما هر سال اونجا اطراق می کنن.

همونجا به قول برو بچ صبحونه رو زدیم تو رگ(البته هیچ کدوممون اشتهاء نداشتیم و فقط نفری یه قالب کره با یه شیشه عسل با یه ۵یا ۶ تا نون خوردیم )و با هزار جور کلک سرپرستمونو رازی کردیم نیم ساعتی همونجا بخوابیم.

ما که کلی حال کرده بودیم که تنوستیم سرپرستمونو .....کنیم با خیال راحت سرمونو گذاشتیم رویه زمینو  چشمامونو بستیم و روحمونو اماده پرواز کردیم اما همین که روحه بدبخت ما اومد بالاشو باز کنه و پر بکشه یهو انگار یه فرشته ی جهنمی پاشو گرفتو با مخ کوبیدش زمین..............

می دونید این فرشته جهنمی کی بود؟

میدونستم که نمی دونید......

یه دختر بچه ی کوچولو بود که با تمام توانش شروع کرد به فریاد زدن و هی داداششو صدا میزد.               

امییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییر....امییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییر

امییییییییییییییییییییییییییییییر بیا اینجا...........

ما هم تنها کاری که اونموقع میتونستیم بکونیم این بود که انگشتایه اشارمونو تا بیخ تویه گوشامون بکونیم و هی از این پهلو به اون پهلو بشیم و البته با هر فریاد دخترک یه کلمه ای از دهنمون می پرید که گفتنش جایز نیست ولی من می گم ( کوففففففففففففففففففففففففت)

ولی فایده نداشت صدایه دخترکه ورپریده چنان تیزو برنده بود که به راحتی درختایه با قطر ۲مترم قطع می کرد . حدوده ۲۰دقیقه همینطور گذشت.

هر کدوممون یه چیزی می گفتیم .....

یکی میگفت نکنه بنده خدا داداششو گم کرده ...................

اون یکیمون فقط سرشو گرفته بودو حرفایه قشنگ قشنگ به دخترک می زد.....

همه پریشونو خواب آلود پاشدیمو از خیره خواب گذشتیم .شروع کردیم به جمع کردن وسائلمون  لااقل بریم تا از برناممون عقب نیفتیم و گاهیم زیر چشمی و با عصبانیته خاصی دخترکو نگاه می کردیم

همین که ما وسائلمونو جمع کردیم و بار دوچرخه ها کردیم ... سرو کله ی امییییییییییییر گمگشته پیدا شد....

ولی دخترک هنوز چشماشو بسته بود و فریاد میزد .................

تا اینکه امییییییییییییییییییییییییر جون که ما اون لحظه واقعا دوستش داشتیم(می خواستیم سر به تنش نباشه)گفت چی شده؟

دخترک چشماشو باز کرد و با ذوق و شوق زیاد که برقشو می شد تویه چشماش دید گفت:

امیر بیا انجا..... بیا اینجا رو ببین ..................من یه درخت پیدا کردم......

ما پنج نفر هر کدوم هر جا که بودیم به حال زار نشستیم زمین و تنها کلمه ای که می تونستیم و بکار بردیم این بود..............( زهره مار)

 

دخترک باهوش یه درخت تویه این کویری که عکسشو می بینید پیدا کرده بود

   

 

 


vesal




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 11:31 توسط ..:: ب 277 ::..

سلام

دیروز صبح با کلی ذوق و شوق اومدم دره مغازه. بعد از اینکه کارهایه روزانمو سروسامون دادم رفتم تویه بلوگفا و شروع کردم تایپ کردن ، آخه ادامه داستان پست قبلیمو آماده کرده بودم اونم چه داستانی(کلی فسفر خرجش کرده بودم)

همون موقع یکی از دوستان از طریق یاهوجون آدرسه یه وبلاگو بهم داد و گفت حتما بخونش.منم قبل از اینکه تایپ مطلبمو تموم کنم رفتمو اون وبلاگو نگاه کردم. وقتی پست تازه آپ شدشو تا آخر خوندم تمام اعصابم بهم ریخت و برگشتم همه ی اونائی که تایپ کرده بودمو پاک کردمو تصمیم گرفتم دیگه ننویسمش .

بماند تویه اون وبلاگ چی نوشته بود .ولی باید بگم که فکر نکنید من با این بهونه می خوام از زیر نوشتن ادامه مطلبم در برم فقط به خاطر اینکه احساس کردم بعضی ها از مطلبم سوء استفاده می کنند و یه کرکری ساده رو تبدیل کردن به یه جنگ تمام عیار.

پس با عرض معذرت من همین جا داستانمو تموم می کنم و قول می دم با یه مطلبه توپه دیگه جبران کنم. 


vesal




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 12:56 توسط ..:: ب 277 ::..

vesal

وصال

hezaroyeshab

هزارویک شب

atashedel

آتش دل

askhayemanl

عکسهای من