یه روز توشرکت نشسته بودم بالای کوره (کوره ریخته گری) آخه من با توجه به مدرک تحصیلیم که متالورژی مواده تو شرکت تولید کننده قطعات خودرو مشغول کارم؛بگذریم . همه مشغول کار بودن.منم کارامو انجام داده بودمو نشسته بودم تا ذوب آماده بشه(توان کوره ی بیچاره رو تا جائی که امکان داشت بالا برده بودم تا ذوب زودتر آماده بشه و زودتر کارمون تموم بشه )همینطور که مشغول تماشای بچه ها بودم که داشتن با تمام نیرو کار می کردن یه چیز شدیدا ذهنمو مشغول کرد ؛هر کاری کردم که بهش فکر نکنم نشد آخه قبلا هم چندین بار بهش فکر کرده بودم ولی به نتیجه نرسیده بودم.
علیرغم میل باطنیم تو فکر عمیقی رفتم.همیشه این مشغله فکری برام با یه جرقه شروع می شه.
اون جرقه همیشه این جمله بوده : ببین ما آدمها چه دم و دستگاهی برای خودمون راه انداختیم.
چه بروکراسیه عجیبی! چه محدودیت وحشتناکی!
من اون لحظه داشتم زندگی کاری چند نفرو از یه نمای نزدیک ،بسته ، واضح ولی در عین حال هولناک(البته برای من) می دیدم. عجب جنب و جوشی!
مثل چندتا اسباب بازی که کوک شدند تا فقط و فقط یه کار یا فوقش 2&3 تا کارو با نظم وترتیبی که از یه بی نظمی خاصی سر چشمه می گیره انجام بدند.
به خودم جرات دادمو یکم بیشتر ............ کردم.به خودم گفتم اینا برای چی اینطور دارن کار میکنن ؟
کار می کنند تا درآمد داشته باشند!
درآمد برای چی؟
تا برای خودشون و خانوادشون غذا ،پوشاک و............. تهیه کنند!
جالبه!!!!!!!!!!!!!
امروز کار می کنیم تا درآمد داشته باشیم و باهاش غذا تهیه کنیم و بخوریم تا یه روز دیگه هم زنده باشیم و باز کار کنیم و درآمد داشته باشیم و باز زنده بمونیم و..............................
عجب ریتم و ضرب آهنگ مسخره و بدرد نخوری!
این هدف خلق ما آدماست؟
تمام هم و غم این دنیا همینه؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
میدونید این جای خالی که گذاشتم میدونید چیه؟
حرفهایه که خیلی اساسی و حساس هستن و هر کسی نمی تونه از راه نرسیده در بارشون حرف بزنه، بخصوص من.
اساسی هستن ،چون واقعیت هستن !
حساس هستن چون اگه گوینده نتونه درست منظورشو برسونه شاید باعث انحراف افکار خیلها بشه و از طرفی هم خودش محکوم بشه به چرندگوئی و هزارتا جرم دیگه.
در آخر می خوام یه دعا کنم:
خدایا نه تنها من بلکه هیچکس رو جزء آدمهائی که امروز هستن تا نفس بکشن ،کار کنند و زنده بمونند تا فردا هم باشند و نفس بکشند قرار مده!
