شب عيد بود؛
خسته و بي حوصله با يه پاكت كه دوتا پك سي دي داخلش بود تو دستم ، داشتم آروم كنار ديوار مي رفتم تا سوار تاكسي بشم و برم مغازه.مسيرم به ناچار از بين خيابان فرش فروشهاي شهر.همينطور كه تو خودم بودم و گاهي سرمو بالا مي كردم و داخل مغازه ها رو نگاه مي كردم ،يه صحنه تمام هواسمو به خودش جلب كرد.
يه خانوم !!
نه يه خانوم شيك پوش!!
نه يه خانوم زيبا و .......!!
بلكه يه خانوم ساده كه با دوتا دستش چادر مشكي گلدارشو چسبيده بود . كمي جلوتر يه مرد كوتاه قد كه كت
قهوه ي كهنه اي پوشيده بود و يه سيگار گوشه لبش بود .مرد با بي خيالي و با يه شوق خاص كه مي شد از راه رفتنش فهميد و زن با اضطراب و نگراني .مرد چشمهاشو به مغازه هاي فرش دوخته بود و يكي يكي براندازشون مي كرد .اما زن تنها وتنها چشمش به يك جا خيره شده بود.شانه هاي مرد !!!!
گويي عزيزترين كس زندگيشو داره بدرقه مي كنه .كسي كه روزه ها و شبهاي زيادي رو به پاش گذرونده بود .
كسي كه با انگشتهاي تاول بسته ي خودش تك تك تار و پود وجودشو به هم گره زده .تمام گلبوته هاي در هم
تنيده ي رخسارشو با دستهاي نحيفش كاشته و با اشكهاش آبياري كرده.باهاش حرف زده، براش شعر خونده،زلفهاش رو نوازش كرده ، شونه زده.تا ذره ذره قد كشيده.بالا اومده.واي كه چه لذتي داشت تماشاي قد كشيدنش.!!!!!!!!
حالا مرد داره با بي رحمي مي برش.تمام دلخوشي زن.تمام اميدشو.!!!
شانه هاي مرد چطور زير اين بار تحمل مي كنند ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
ولي يه چيز تحمل اينهمه دل تنگي رو براي زن آسان مي كنه. ديدن لبخند يك نفر!!
كسي كه از جنس خودش هست نه از جنس ديگر.
كسي كه از وجود خودش به وجود اومده .
آره فرزندش.كسي كه چشم به راه اومدنه بابا و مامان با دستهاي پر از خريد شب عيد..........!!!!!!!!!!
